سمیرااسماعیلی

اینجا زندگی را میان سطرها ورق می‌زنم؛ گاهی با لبخند، گاهی با دلتنگی و همیشه با دلی که حرفی برای گفتن دارد.
  • خانه 
  • پیش از دیر شدن عمه سمیرا یاکاشف الزفرات زیارت امام رئوف 

جملات ناتمام

جمله‌ی ناتمام

«پایانش را خودم نوشته بودم؛ با آخرین قطره‌ی امیدی که هنوز در من باقی مانده بود. اما درست در حاشیه‌ی آخرین صفحه، کسی با دست‌خطی آشنا نوشته بود:
«اشتباه کردی، هنوز تمام نشده.»
خشکم زد. سال‌ها بود آن دست‌خط را ندیده بودم؛ دست‌خط کسی که روزی تمام زندگی‌ام را میان چند صفحه جا گذاشته بود و بی‌آنکه توضیحی بدهد، از قصه‌ام رفته بود.

کتاب را دوباره ورق زدم. همه‌ی صفحه‌ها همان‌هایی بودند که خودم نوشته بودم؛ جز همان چند کلمه‌ی کوتاه در حاشیه‌ی آخرین صفحه. نمی‌دانستم بیشتر از دیدن آن جمله می‌ترسم، یا از این حقیقت که ته دلم هنوز آرزو می‌کردم ادامه‌ای وجود داشته باشد.

گاهی خیال می‌کنیم با گذاشتن یک نقطه، گذشته را تمام کرده‌ایم؛ غافل از اینکه بعضی قصه‌ها به نقطه ختم نمی‌شوند، به سکوت ختم می‌شوند‌ و سکوت، همیشه به معنای پایان نیست.
آن شب فهمیدم بعضی آدم‌ها از زندگی ما رفته‌اند، اما ردّشان نه؛ در گوشه‌ای از قلب می‌مانند، درست همان‌جا که هیچ پاک‌کنی توان پاک‌کردنش را ندارد.
صفحه را بستم.

این بار نه از سرِ فراموشی؛ بلکه چون فهمیده بودم بعضی قصه‌ها را نباید دوباره ادامه داد.‌ باید پذیرفت که گاهی زیباترین پایان، همان نقطه‌ای‌ست که با تمام دلتنگی‌ها می‌گذاری و آرام با خودت می‌گویی:
«قصه تمام نشد؛‌ من فقط یاد گرفتم دیگر در آن زندگی نکنم.»

ماه حسین

27 مرداد 1402 توسط Samina

از آنجایی دلگیرم که :

نه آمدن ماه محرم را درک کردم نه رفتنش را .

آنقدر درگیر درمان و مسکن دردپاهایم شدم که یک روضه خانگی هم سهمم نشد .

به روضه دعوت شدم اما نصیبم از آن فقط گریه و افسوس بود .

دلی سبک از غم را از عزای حسین میخواستم

راست می گویند روضه رفتن دعوت نامه می خواهد این را با تمام وجودم حس کردم .

#محرم 😭 

#به_قلم_خودم 

#ما_که_خاکستر_شدیم_ارباب 😭

 نظر دهید »

نفس سَرکِش

21 مرداد 1402 توسط Samina

​#به_قلم_خودم 

#نفس #سرکش 

#بهترین_دوست 

امشب از بهترین دوستم خیلی عصبانی شدم .تصمیم گرفته بودم که برای همیشه با او قطع ارتباط کنم .جوابش را با تندی بدهم .ولی فقط یک صلوات فرستادم وارد میدان‌مبارزه با نفسم‌شدم .فهمیدم که دشمن ترین کس برای من نفس سر کشم هست .

متوجه شدم که باید کمی با نفسم دست و پنجه نرم کنم و در مقابلش محکم بایستم خیلی زود از پا در می‌آید. 

برای همین زود به این نتیجه رسیدم ،از دوستم عذرخواهی کردم و تصمیم گرفتم‌زود عصبانی نشوم . جنگیدن با نفس سخت است ولی نتیجه خوبی می دهد.

دوستی بهترین راه حل است برای تسکین آرامش. به گذشته برگشتم دیدم که بهترین دوستم را ناراحت و ناامید کردم. چقدر او خوب است که از من قطع امید نکرده است و من سر کوچک ترین حرف حقی به او تندی کردم .

مبارزه را رها کردم با نفسم دوست شدم ،حال تو را ، پیدا کردم .چقدر خوبی که مرا با تمام‌بی مهری هایم‌می بخشی و به من فرصت می دهی.احساس قوت می کنم که تو بهترین رفیق منی .

شبت بخیر بهترین رفیق 

 نظر دهید »

آرامش‌محض

16 مرداد 1402 توسط Samina

​دلم نه می خواهد دروغ بشنود 

نه عشق پوچ 

نه رویاهای بلند پروازنه ….

دلم‌ یک فنجان چای داغ می خواهد با یک تکه شکلات تلخ روی صندلی راش کنار شومینه روشن بشینم و با خالقم خلوت کنم .

از دل آشوبگی هایم‌ برایش بگویم ،او فقط گوش کند .

خیالم آسوده باشد که با او گفتگو می کنم پشیمان نمی شوم .

دلم‌ آرامش محض می خواهد از جنس خدا

#به_قلم_خودم 

#دلنوشته

  1. یک فنجان چایی

 نظر دهید »

امید

16 مرداد 1402 توسط Samina

​امید 

تو اوج ناباوری آمد در خانه ام زد .

وقتی آخر خط رسیده بودم  ،راه نور نشانم‌داد.

مثل‌ باغ پر از گل های رنگی دنیام‌رنگ و ورنگ کرد .

اصلا فکرش راهم نمی کردم جوانه زد .

دنیام قشنگ تر شد.

۱۴۰۲/۵/۱۶

✍سمیرااسماعیلی 

 نظر دهید »

فرزندان راویان روضه عاشورا

10 مرداد 1402 توسط Samina

​شبستان را آماده می کردیم برای جلسه حاج آقا با خادمین .صندلی و میز عسلی اش را آماده کردم ،  باند های داخل ، میکروفون آماده شد .

فقط مانده بود گلدان کوچک روی میز عسلی، رفتم از اتاق خادمین بیاورم که دیدم دختر بچه هفت الی هشت ساله  که روسری مشکی با گیره فلزی قشنگی لبنانی بسته ، چادر مشکی حسنی داشت ، با زبان شیرینش نشسته بود روی صندلی سخنران ؛ داشت روضه علی اصغر می خواند .

آن قدر محو صحبت هایش شدم که گلدان به دست در مقابل درب چوبی ورودی خشکم زده بود .

انگار خانم‌جلسه ای داشت مقتل می خواند ….

یاد پستی افتادم که مخالفین نظام تبلیغ می کردند مواظب بچه هایتان باشید در این هیئت ها و مساجد اغفال نشوند ،تاثیر مخرب روی روحیه فرزندان شما می گذارد.

دیگر خبر ندارند که فرزندان ما بهترین راویان روضه ارباب هستند.

✍سمیرااسماعیلی

#راویان_روضه

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

سمیرااسماعیلی

اینجا رد پای من است میان واژه‌ها؛ جایی برای روایت خاطره‌ها، ثبت لحظه‌ها و نوشتن از چیزهایی که شاید ساده بگذرند، اما در دل ریشه می‌دوانند. می‌نویسم تا آنچه در من می‌گذرد، میان سطرها جان بگیرد و تکه‌ای از دنیایم برای همیشه بماند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آرزوی من
  • بدون موضوع
  • خواستگاری اشتباهی
  • دعای ندبه
  • زندگی
  • گذشته گذشت

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس