سمیرااسماعیلی

اینجا زندگی را میان سطرها ورق می‌زنم؛ گاهی با لبخند، گاهی با دلتنگی و همیشه با دلی که حرفی برای گفتن دارد.
  • خانه 
  • پیش از دیر شدن عمه سمیرا یاکاشف الزفرات زیارت امام رئوف 

جملات ناتمام

جمله‌ی ناتمام

«پایانش را خودم نوشته بودم؛ با آخرین قطره‌ی امیدی که هنوز در من باقی مانده بود. اما درست در حاشیه‌ی آخرین صفحه، کسی با دست‌خطی آشنا نوشته بود:
«اشتباه کردی، هنوز تمام نشده.»
خشکم زد. سال‌ها بود آن دست‌خط را ندیده بودم؛ دست‌خط کسی که روزی تمام زندگی‌ام را میان چند صفحه جا گذاشته بود و بی‌آنکه توضیحی بدهد، از قصه‌ام رفته بود.

کتاب را دوباره ورق زدم. همه‌ی صفحه‌ها همان‌هایی بودند که خودم نوشته بودم؛ جز همان چند کلمه‌ی کوتاه در حاشیه‌ی آخرین صفحه. نمی‌دانستم بیشتر از دیدن آن جمله می‌ترسم، یا از این حقیقت که ته دلم هنوز آرزو می‌کردم ادامه‌ای وجود داشته باشد.

گاهی خیال می‌کنیم با گذاشتن یک نقطه، گذشته را تمام کرده‌ایم؛ غافل از اینکه بعضی قصه‌ها به نقطه ختم نمی‌شوند، به سکوت ختم می‌شوند‌ و سکوت، همیشه به معنای پایان نیست.
آن شب فهمیدم بعضی آدم‌ها از زندگی ما رفته‌اند، اما ردّشان نه؛ در گوشه‌ای از قلب می‌مانند، درست همان‌جا که هیچ پاک‌کنی توان پاک‌کردنش را ندارد.
صفحه را بستم.

این بار نه از سرِ فراموشی؛ بلکه چون فهمیده بودم بعضی قصه‌ها را نباید دوباره ادامه داد.‌ باید پذیرفت که گاهی زیباترین پایان، همان نقطه‌ای‌ست که با تمام دلتنگی‌ها می‌گذاری و آرام با خودت می‌گویی:
«قصه تمام نشد؛‌ من فقط یاد گرفتم دیگر در آن زندگی نکنم.»

نبض عشق

19 مهر 1405 توسط Samina
نبض عشق

قرارِ عاشقانه

بعضی صداها؛ تا همیشه در گوشه‌ای از قلب آدم می‌مانند. برای من، یکی صدای نخستین تپش‌های قلب تو بود و دیگری نوای «الله‌اکبر» که با آمدنت به دنیا درآمیخت. دو لحظه که فاصله‌شان ماه‌ها انتظار بود، اما هر دو آغاز فصلی تازه در زندگی من شدند؛ فصل مادر شدن.

آن روز که برای نخستین بار صدای قلبت را شنیدم، هنوز چهره‌ات را ندیده بودم؛ نمی‌دانستم چشم‌هایت چه رنگی خواهند داشت، لبخندت چه شکلی خواهد بود و روزی چطور صدایم می‌زنی. اما همان ضربان‌های کوچک کافی بود تا بفهمم کسی در وجودم زندگی می‌کند که قرار است جای ویژه‌ای در تمام روزهای عمرم داشته باشد.

صدای قلبت در گوشم می‌پیچید و من با هر تپش، بیشتر به تو نزدیک می‌شدم. عجیب بود؛ تو هنوز نیامده بودی، اما حضورت در زندگی من آغاز شده بود. از آن لحظه به بعد، دیگر فقط برای خودم زندگی نمی‌کردم. گوشه‌ای از قلبم، جایی که تا پیش از آن نمی‌شناختم، به تو تعلق داشت؛ به تویی که هنوز ندیده بودمت، اما دوستت داشتم.

ماه‌ها گذشت. ماه‌هایی پر از انتظار، خیال و پرسش‌های شیرین. گاهی با خودم فکر می‌کردم چهره‌ات چگونه است، شبیه چه کسی می‌شوی و اولین باری که نگاهم به نگاهت گره می‌خورد، چه احساسی خواهم داشت. روزها می‌گذشتند و من هر روز یک قدم به دیدارت نزدیک‌تر می‌شدم؛ به لحظه‌ای که قرار بود صدای قلبت را نه از پشت دستگاه، بلکه از نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن به زندگی‌ام پیوند بزنم. تا اینکه آن روز رسید؛ روزی که قرار بود تمام انتظارها به یک دیدار ختم شوند.

ظهر بود. صدای اذان بلند شد و نوای آشنای «الله‌اکبر» در فضا پیچید. در میان آن لحظه‌های پرهیجان، تو به دنیا آمدی؛ دردانه‌ی من، همان مسافر کوچکی که ماه‌ها پیش صدای قلبش را شنیده بودم و حالا آمده بود تا معنای تازه‌ای به تمام زندگی‌ام ببخشد.

هنوز هم وقتی به آن لحظه فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد زمان برای چند ثانیه از حرکت بایستد. آمدنت با صدای اذان گره خورده بود؛ با ندایی که از بزرگی خدا می‌گفت و من در همان لحظه، یکی از زیباترین نعمت‌های زندگی‌ام را می‌دیدم.

وقتی برای نخستین بار دیدمت، انگار تمام خیال‌هایی که ماه‌ها در ذهنم ساخته بودم، یک‌باره جان گرفتند. تو دیگر صدایی از پشت دستگاه نبودی؛ موجود کوچکی بودی که می‌شد دیدش، لمسش کرد و حضورش را باور کرد. دلم می‌خواست خوب نگاهت کنم؛ چشم‌ها، دست‌های کوچک و صورت دوست‌داشتنی‌ات را به خاطر بسپارم. می‌خواستم مطمئن شوم این همان کودکی است که پیش از دیدنش، این‌همه دوستش داشتم.

آن لحظه، من هم همراه تو به دنیای تازه‌ای قدم گذاشتم؛ دنیایی که در آن، خوشحالی‌ات می‌توانست لبخند را به لبم بیاورد، ناراحتی‌ات دلم را بلرزاند و آینده‌ات به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های زندگی‌ام تبدیل شود. من مادر شده بودم؛ با تمام شیرینی‌ها، دل‌نگرانی‌ها و عشق بی‌پایانی که تازه داشتم معنایش را یاد می‌گرفتم.

حالا که به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم بعضی خاطره‌ها با گذشت سال‌ها نه‌تنها کمرنگ نمی‌شوند، بلکه هر بار که به سراغشان می‌روی، چیزی تازه در دلت بیدار می‌کنند. برای من، صدای نخستین ضربان قلب تو و لحظه‌ی دیدنت از همان خاطره‌ها هستند؛ دو یادگار عزیز که هیچ‌وقت نمی‌خواهم غبار فراموشی رویشان بنشیند.

اگر می‌توانستم به گذشته برگردم، فقط برای دوباره تجربه کردن آن لحظه‌ها می‌رفتم؛ برای شنیدن دوباره‌ی آن تپش‌های کوچک و دیدن دوباره‌ی چهره‌ای که تمام دنیایم را تغییر داد. نه برای اینکه چیزی را عوض کنم، بلکه برای اینکه چند لحظه بیشتر در آن شادی ناب بمانم؛ همان شادی‌ای که هیچ عکسی نمی‌تواند تمام آن را ثبت کند و هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند به‌درستی توضیحش دهد.

دردانه‌ام!
تو با صدای قلبت به من فهماندی که عشقی تازه در راه است و با نوای «الله‌اکبر» به دنیا آمدی تا زیباترین فصل زندگی‌ام آغاز شود. اگر روزی از من بپرسند کدام لحظه را دوباره انتخاب می‌کنی، می‌گویم همان لحظه‌هایی که هنوز هم با یادآوری‌شان قلبم گرم می‌شود؛ لحظه‌هایی که تو آمدی و من، برای نخستین بار، معنای مادر بودن را با تمام وجودم لمس کردم. چه خوب که آن روزها گذشتند و به خاطره تبدیل شدند؛ و چه خوب‌تر که بعضی خاطره‌ها هنوز هم می‌توانند قلب آدم را مثل همان روزهای اول به تپش بیندازند.

 نظر دهید »

قرارعاشفانه

19 مهر 1405 توسط Samina
قرارعاشفانه

قرارِ عاشقانه

بعضی صداها؛ تا همیشه در گوشه‌ای از قلب آدم می‌مانند. برای من، یکی صدای نخستین تپش‌های قلب تو بود و دیگری نوای «الله‌اکبر» که با آمدنت به دنیا درآمیخت. دو لحظه که فاصله‌شان ماه‌ها انتظار بود، اما هر دو آغاز فصلی تازه در زندگی من شدند؛ فصل مادر شدن.

آن روز که برای نخستین بار صدای قلبت را شنیدم، هنوز چهره‌ات را ندیده بودم؛ نمی‌دانستم چشم‌هایت چه رنگی خواهند داشت، لبخندت چه شکلی خواهد بود و روزی چطور صدایم می‌زنی. اما همان ضربان‌های کوچک کافی بود تا بفهمم کسی در وجودم زندگی می‌کند که قرار است جای ویژه‌ای در تمام روزهای عمرم داشته باشد.

صدای قلبت در گوشم می‌پیچید و من با هر تپش، بیشتر به تو نزدیک می‌شدم. عجیب بود؛ تو هنوز نیامده بودی، اما حضورت در زندگی من آغاز شده بود. از آن لحظه به بعد، دیگر فقط برای خودم زندگی نمی‌کردم. گوشه‌ای از قلبم، جایی که تا پیش از آن نمی‌شناختم، به تو تعلق داشت؛ به تویی که هنوز ندیده بودمت، اما دوستت داشتم.

ماه‌ها گذشت. ماه‌هایی پر از انتظار، خیال و پرسش‌های شیرین. گاهی با خودم فکر می‌کردم چهره‌ات چگونه است، شبیه چه کسی می‌شوی و اولین باری که نگاهم به نگاهت گره می‌خورد، چه احساسی خواهم داشت. روزها می‌گذشتند و من هر روز یک قدم به دیدارت نزدیک‌تر می‌شدم؛ به لحظه‌ای که قرار بود صدای قلبت را نه از پشت دستگاه، بلکه از نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن به زندگی‌ام پیوند بزنم. تا اینکه آن روز رسید؛ روزی که قرار بود تمام انتظارها به یک دیدار ختم شوند.

ظهر بود. صدای اذان بلند شد و نوای آشنای «الله‌اکبر» در فضا پیچید. در میان آن لحظه‌های پرهیجان، تو به دنیا آمدی؛ دردانه‌ی من، همان مسافر کوچکی که ماه‌ها پیش صدای قلبش را شنیده بودم و حالا آمده بود تا معنای تازه‌ای به تمام زندگی‌ام ببخشد.

هنوز هم وقتی به آن لحظه فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد زمان برای چند ثانیه از حرکت بایستد. آمدنت با صدای اذان گره خورده بود؛ با ندایی که از بزرگی خدا می‌گفت و من در همان لحظه، یکی از زیباترین نعمت‌های زندگی‌ام را می‌دیدم.

وقتی برای نخستین بار دیدمت، انگار تمام خیال‌هایی که ماه‌ها در ذهنم ساخته بودم، یک‌باره جان گرفتند. تو دیگر صدایی از پشت دستگاه نبودی؛ موجود کوچکی بودی که می‌شد دیدش، لمسش کرد و حضورش را باور کرد. دلم می‌خواست خوب نگاهت کنم؛ چشم‌ها، دست‌های کوچک و صورت دوست‌داشتنی‌ات را به خاطر بسپارم. می‌خواستم مطمئن شوم این همان کودکی است که پیش از دیدنش، این‌همه دوستش داشتم.

آن لحظه، من هم همراه تو به دنیای تازه‌ای قدم گذاشتم؛ دنیایی که در آن، خوشحالی‌ات می‌توانست لبخند را به لبم بیاورد، ناراحتی‌ات دلم را بلرزاند و آینده‌ات به یکی از بزرگ‌ترین دغدغه‌های زندگی‌ام تبدیل شود. من مادر شده بودم؛ با تمام شیرینی‌ها، دل‌نگرانی‌ها و عشق بی‌پایانی که تازه داشتم معنایش را یاد می‌گرفتم.

حالا که به گذشته برمی‌گردم، می‌بینم بعضی خاطره‌ها با گذشت سال‌ها نه‌تنها کمرنگ نمی‌شوند، بلکه هر بار که به سراغشان می‌روی، چیزی تازه در دلت بیدار می‌کنند. برای من، صدای نخستین ضربان قلب تو و لحظه‌ی دیدنت از همان خاطره‌ها هستند؛ دو یادگار عزیز که هیچ‌وقت نمی‌خواهم غبار فراموشی رویشان بنشیند.

اگر می‌توانستم به گذشته برگردم، فقط برای دوباره تجربه کردن آن لحظه‌ها می‌رفتم؛ برای شنیدن دوباره‌ی آن تپش‌های کوچک و دیدن دوباره‌ی چهره‌ای که تمام دنیایم را تغییر داد. نه برای اینکه چیزی را عوض کنم، بلکه برای اینکه چند لحظه بیشتر در آن شادی ناب بمانم؛ همان شادی‌ای که هیچ عکسی نمی‌تواند تمام آن را ثبت کند و هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند به‌درستی توضیحش دهد.

دردانه‌ام!
تو با صدای قلبت به من فهماندی که عشقی تازه در راه است و با نوای «الله‌اکبر» به دنیا آمدی تا زیباترین فصل زندگی‌ام آغاز شود. اگر روزی از من بپرسند کدام لحظه را دوباره انتخاب می‌کنی، می‌گویم همان لحظه‌هایی که هنوز هم با یادآوری‌شان قلبم گرم می‌شود؛ لحظه‌هایی که تو آمدی و من، برای نخستین بار، معنای مادر بودن را با تمام وجودم لمس کردم. چه خوب که آن روزها گذشتند و به خاطره تبدیل شدند؛ و چه خوب‌تر که بعضی خاطره‌ها هنوز هم می‌توانند قلب آدم را مثل همان روزهای اول به تپش بیندازند.

 نظر دهید »

خواستگاری اشتباهی

18 مهر 1405 توسط Samina
خواستگاری اشتباهی

خواستگار اشتباهی

اگر کسی آن روز به من می‌گفت قرار است اولین خواستگار زندگی‌ام را با یک فنجان چای بدرقه کنم و بعد با خواستگار واقعی‌ام آشنا شوم، احتمالاً می‌خندیدم و می‌گفتم: «مگر خواستگاری هم نشانی اشتباهی دارد؟» اما حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم بعضی از خاطره‌های خنده‌دار زندگی درست از همان جاهایی شروع می‌شوند که آدم انتظارش را ندارد.

آن روز از صبح خانه‌مان حال‌وهوای دیگری داشت. مامان چند بار میز پذیرایی را مرتب کرده بود، شیرینی‌ها را در ظرف چیده بود و هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به ساعت می‌انداخت. من هم بین اتاق و پذیرایی رفت‌وآمد می‌کردم و سعی داشتم عادی رفتار کنم؛ اما مگر می‌شد؟ قرار بود خانواده‌ی پسری برای خواستگاری بیایند و من، با همه‌ی ادعاهایم درباره‌ی آرامش، از شنیدن صدای زنگ در هم دستپاچه می‌شدم!

مامان آخرین نگاه را به پذیرایی انداخت و گفت: «فقط خواهش می‌کنم وقتی آمدند، آن‌قدر خجالت نکشی که مجبور شوم به جای تو جواب سؤال‌ها را بدهم!»
گفتم: «مامان، هنوز نیامده‌اند، شما من را رد کردی رفت!
خندید و مشغول آماده‌کردن چای شد.

عصر، درست وقتی که منتظر تماس خانواده‌ی خواستگار بودیم، باران شروع شد. قطره‌ها روی شیشه‌ی پنجره می‌لغزیدند و کوچه کم‌کم خلوت می‌شد. مامان پرده را کنار زد و گفت: «الهی خیر باشد! نکند توی این باران به مشکل خورده باشند.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که زنگ در به صدا درآمد.
قلبم تندتر زد. مامان با عجله روسری‌اش را مرتب کرد و زیر لب گفت: «خودشان هستند!»

من در را باز کردم و با پسر جوانی روبه‌رو شدم که موهایش از باران خیس شده بود، نفس‌نفس می‌زد و جعبه‌ای شیرینی را محکم در دست گرفته بود. نگاهی به من انداخت و پرسید: «ببخشید، منزل آقای رضایی همین‌جاست؟»
از آنجا که نام خانوادگی پدرم رضایی بود، بی‌آنکه بیشتر سؤال کنم، لبخند زدم و گفتم: «بله، بفرمایید.»

جوان انگار از پیدا کردن مقصدش خوشحال شده باشد، نفس راحتی کشید و وارد شد. کفش‌هایش را کنار در گذاشت و با احتیاط قدم برداشت تا کف خانه را خیس نکند.‌مامان با خوش‌رویی به استقبالش آمد و او را به پذیرایی راهنمایی کرد. پسر جوان که ظاهراً خودش هم از این همه استقبال غافلگیر شده بود، تشکر کرد و روی مبل نشست.

مامان برایش چای آورد. من هم گوشه‌ای نشسته بودم و سعی می‌کردم از روی رفتار و حرف‌هایش چیزی دستگیرم شود. با خودم فکر می‌کردم چقدر زود احساس راحتی کرده است؛ نه از آن دستپاچگی‌های معمول خبری بود و نه از تعارف‌های طولانی!
مامان پرسید: «راه رو راحت پیدا کردید؟ توی این بارون رانندگی سخت نیست؟»

جوان گفت: «راستش کمی طول کشید. چند بار مجبور شدم مسیر رو بررسی کنم، ولی بالاخره رسیدم.»
من و مامان با رضایت به هم نگاه کردیم؛ غافل از اینکه این «بالاخره رسیدم» قرار است چند دقیقه‌ی دیگر معنای دیگری پیدا کند!

صحبت‌ها ادامه داشت تا اینکه مامان پرسید: «خب پسرم، پدر و مادرتون تشریف نیاوردن؟»
جوان فنجان را نیمه‌راه به سمت دهانش نگه داشت.

«پدر و مادرم؟!»
مامان لبخند زد و گفت: «بله عزیزم، قرار بود همراهت بیان دیگه!»

جوان چند لحظه ساکت ماند. بعد گوشی‌اش را از جیب بیرون آورد، پیام‌ها را بالا و پایین کرد و نشانی را دوباره خواند. رنگ صورتش تغییر کرد.
با صدایی آرام گفت: «ببخشید… شما گفتید آقای رضایی؟»

مامان جواب داد: «بله، همسر من هستند.»
جوان گوشی را جلوی خودش گرفت و گفت: «وای، فکر کنم اشتباه اومدم! من برای خواستگاری منزل آقای رضایی قرار داشتم، اما نشانی‌ای که برام فرستاده بودند مربوط به کوچه‌ی رضوان بود. اینجا کوچه‌ی رضاییانه؟»

مامان با تعجب گفت: «بله!»
جوان دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و خندید: «پس من اسم صاحب‌خونه رو درست فهمیدم، ولی آدرس رو نه! توی بارون هم تابلو رو درست ندیدم. فکر کردم همین کوچه‌ست. ببخشید، واقعاً نمی‌دونم چطور این اشتباه رو کردم.»
من دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و زدم زیر خنده. مامان هم لبخندش را پنهان کرد و گفت: «پسرم، ما فکر کردیم شما همون خواستگاری هستید که منتظرش بودیم!»

جوان که حالا خودش هم به ماجرا می‌خندید، از جایش بلند شد و گفت: «پس معلومه امروز قسمت نبود داماد بشم!» مامان با مهربانی جواب داد: «حالا خدا رو چه دیدی؟ شاید اون خانواده هم منتظر شما باشن. فقط دفعه‌ی بعد قبل از اینکه چای بخورید، از اسم کوچه مطمئن بشید!»

جوان با عذرخواهی و خنده خداحافظی کرد. جعبه‌ی شیرینی را هم با خودش برد و زیر باران راه افتاد؛ این بار با گوشی در دست و نشانی‌ای که چند بار با دقت بررسی کرده بود.

هنوز داشتیم درباره‌ی اتفاق عجیبی که افتاده بود حرف می‌زدیم که تلفن مامان زنگ خورد. خانواده‌ی خواستگار واقعی پشت خط بودند و گفتند به دلیل باران کمی دیرتر می‌رسند.
نیم ساعت بعد، زنگ در دوباره به صدا درآمد. این بار مامان پیش از آنکه در را باز کند، از آیفون پرسید: «ببخشید، شما منزل آقای رضایی رو پیدا کردید یا هنوز دنبال کوچه‌ی بغلی می‌گردید؟»‌صدای خنده‌ی مرد جوانی از پشت آیفون بلند شد: «فکر کنم درست اومدیم، خانم! ولی اگه اجازه بدید، قبل از ورود اسم کوچه رو هم اعلام می‌کنم!»

این بار همه خندیدیم. خواستگار واقعی همراه پدر و مادرش وارد شد و بعد از احوال‌پرسی و پذیرایی، گفت‌وگوها طبق معمول آغاز شد. اما فضای خانه دیگر آن اضطراب اول را نداشت؛ ماجرای خواستگار اشتباهی، یخ مجلس را شکسته بود و حتی وقتی صحبت‌ها جدی می‌شد، لبخندی گوشه‌ی لب همه می‌نشست.

آن شب، خانواده‌ها با هم آشنا شدند و قرار شد اگر نظر هر دو طرف مثبت بود، دیدار دیگری برای شناخت بیشتر داشته باشیم. در هفته‌های بعد، چند بار با اطلاع خانواده‌ها دیدار کردیم و درباره‌ی اخلاق، علایق، باورها و برنامه‌های آینده‌مان حرف زدیم. کم‌کم شناخت و علاقه شکل گرفت و وقتی هر دو مطمئن شدیم که می‌خواهیم این مسیر را ادامه بدهیم، خانواده‌ها برای خواستگاری رسمی و بعد هم نامزدی و ازدواج به توافق رسیدند. چند ماه بعد، در یکی از دیدارها، نامزدم دوباره ماجرای آن عصر بارانی را پیش کشید و گفت: «هنوز نمی‌فهمم اون آقا چطور تونست بیاد خواستگاری و قبل از اینکه بفهمه خونه رو اشتباه اومده، چای هم بخوره!»

گفتم: «شاید از خجالتش بوده!»
خندید و گفت: «خدا رو شکر من آدرس رو درست پیدا کردم؛ وگرنه ممکن بود یکی دیگه جای من داماد بشه!»
گفتم: «نگران نباش، تو فقط آدرس رو درست اومدی؛ بقیه‌اش رو باید با خودم هماهنگ می‌کردی!»

این شد خاطره‌ای که بعدها هر بار تعریفش کردیم، همه خندیدند؛ مخصوصاً مامان که هنوز هم وقتی مهمانی زنگ خانه را می‌زند، گاهی می‌پرسد: «ببخشید، شما برای خواستگاری تشریف آوردید یا فقط آدرس رو اشتباه اومدید؟»

خلاصه اینکه آن روز یک نفر آدرس را اشتباه آمد، اما خوشبختانه داماد ما راهش را گم نکرد! آن شب، باران بند آمد؛ اما خنده‌های آن عصر تا مدت‌ها در خانه‌مان ماند. گاهی یک آدرس اشتباهی، درست‌ترین خاطره را می‌سازد.

 نظر دهید »

جای خالی تو

17 مهر 1405 توسط Samina
جای خالی تو

جای خالی تو

آن روز، پیش از آنکه دعای ندبه شروع شود، من حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم؛ حرف‌هایی که در شلوغی روزهای گذشته، فرصت نکرده بودم حتی با خودم مرورشان کنم. آمده بودم تا میان واژه‌های دعا، کمی آرام‌تر شوم؛ اما نمی‌دانستم قرار است کدام جمله، دست روی پنهان‌ترین گوشه‌ی دلم بگذارد.

در گوشه‌ای نشسته بودم و به آدم‌هایی نگاه می‌کردم که هرکدام با دنیایی از ناگفته‌ها آمده بودند. یکی آرام زیر لب دعا می‌خواند، دیگری سرش را پایین انداخته بود و کسی بی‌صدا اشک‌هایش را پاک می‌کرد. با خودم فکر کردم چه کسی می‌داند پشت این چهره‌های آرام، چه آرزوهایی پنهان شده است؟ شاید هرکداممان آمده بودیم تا چیزی را به یاد بیاوریم که زندگی روزمره، فرصت فکر کردن به آن را از ما گرفته بود.

دعای ندبه که آغاز شد، من هم همراه جمع، کلمات آشنا را زمزمه کردم. همیشه خیال می‌کردم بعضی دعاها را از بس خوانده‌ایم، دیگر چیزی برای کشف کردن در آن‌ها باقی نمانده است؛ اما آن روز، میان همان واژه‌های آشنا، ناگهان با دلتنگی خودم روبه‌رو شدم؛ دلتنگی برای امامی که نامش را می‌دانم، از آمدنش شنیده‌ام و برای فرجش دعا می‌کنم، اما گاهی در شتاب زندگی، از یاد می‌برم که انتظار، فقط چشم دوختن به آینده نیست.

همان‌جا خاطره‌ای شیرین در ذهنم جان گرفت. یاد روزی افتادم که برای رسیدن به مراسم دعای ندبه عجله داشتم. از شب قبل، وسایلم را آماده کرده بودم تا صبح چیزی از قلم نیفتد. وقتی به محل برگزاری رسیدم، هنوز دعا شروع نشده بود. خانمی که کنارم نشسته بود، لبخند زد و با مهربانی جایش را کمی باز کرد تا راحت‌تر بنشینم. بعد، بی‌آنکه مرا بشناسد، جزوه‌ی دعایش را به سمتم گرفت تا بتوانم همراه جمع بخوانم.

شاید برای دیگران، آن اتفاق چیزی جز یک تعارف ساده نبود؛ اما برای من، همان مهربانی کوچک، خاطره‌ای ماندگار شد. آن روز فهمیدم گاهی محبت، بی‌آنکه نامی از خودش به‌جا بگذارد، در دل آدم خانه می‌کند. هنوز هم وقتی آن لحظه را به یاد می‌آورم، با خودم فکر می‌کنم اگر قرار است در روزگار غیبت، سهمی در ساختن دنیایی شایسته‌ی حضور اماممان داشته باشیم، شاید یکی از راه‌هایش همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه از آمدن منجی بگوییم، کمی از مهربانی‌ای را زندگی کنیم که از او انتظار داریم.

آن روز، دعای ندبه برایم فقط زمزمه‌ی دلتنگی نبود؛ تلنگری بود برای برگشتن به خودم. از خودم پرسیدم اگر واقعاً منتظر هستم، در رفتارم چقدر نشانی از این انتظار دیده می‌شود؟ آیا در برخورد با آدم‌ها، در مسئولیت‌هایی که بر عهده دارم و در انتخاب‌های کوچک روزانه‌ام، جایی برای رضایت امامم باز کرده‌ام؟

پاسخ دادن به این پرسش‌ها آسان نبود. من هم مثل خیلی‌ها میان آرزوها و کوتاهی‌هایم فاصله‌هایی دارم؛ روزهایی که خوب پیش می‌روم و روزهایی که از آنچه می‌خواهم باشم، دور می‌مانم. اما شاید ارزش انتظار به همین بازگشتن‌ها باشد؛ به اینکه آدم با وجود تمام لغزش‌هایش، راه را فراموش نکند و هر بار، صادقانه‌تر قدم بردارد.

وقتی دعا به پایان رسید، دلم نمی‌خواست از آن حال‌وهوا جدا شوم. نه اینکه همه‌ی نگرانی‌هایم برطرف شده باشد یا برای تمام پرسش‌هایم پاسخی پیدا کرده باشم؛ فقط احساس می‌کردم چیزی در نگاهم تغییر کرده است. انگار دوباره به یاد آورده بودم که می‌توان در همین زندگی معمولی، میان کارهای ناتمام و دغدغه‌های هرروزه، برای آمدن کسی آماده شد که آمدنش، آرزوی دیرینه‌ی دل‌های منتظر است.

از آن روز، هر وقت نام دعای ندبه را می‌شنوم، علاوه بر دلتنگی برای امام زمانم، آن لبخند ساده و آن جزوه‌ی کوچک را هم به یاد می‌آورم؛ خاطره‌ای که به من آموخت انتظار، گاهی از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که تصمیم می‌گیریم برای دیگری، اندکی مهربان‌تر باشیم.

و من هنوز در آغاز همین راه ایستاده‌ام؛ با دلی که گاهی خسته می‌شود، با امیدی که می‌خواهم حفظش کنم و با دعایی که هر جمعه، معنای تازه‌ای برایم پیدا می‌کند: خدایا، روزی برسد که وقتی چشم‌هایمان به جمال مولایمان روشن می‌شود، شرمنده‌ی روزهایی نباشیم که می‌توانستیم برای آمدنش قدمی برداریم و برنداشتیم.

اللهم عجل لولیک الفرج.
#به قلم خودم

 نظر دهید »

پیش از دیر شدن

16 مهر 1405 توسط Samina

پیش از دیر شدن

گاهی به پسرم نگاه می‌کنم و با خودم فکر می‌کنم: چطور ممکن است همین کودکِ کوچکی که امروز دستش را در دستم می‌گذارم، روزی آن‌قدر بزرگ شود که دیگر برای بستن بند کفشش به من احتیاج نداشته باشد؟

شاید عجیب‌ترین بخش زندگی همین باشد؛ آدم وسط یک روز کاملاً معمولی ایستاده، چای می‌نوشد، به خنده‌ی فرزندش گوش می‌دهد، کنار مادرش می‌نشیند و اصلاً نمی‌داند بعدها، دلش برای همین لحظه‌های ساده تنگ خواهد شد.

کودکی با همان دست‌های کوچک، با لباس‌هایی که زود برایش کوتاه می‌شوند و با خنده‌هایی که خانه را پر می‌کنند، فقط یک‌بار مهمان زندگی ماست. جوانی هم روزی آرام و بی‌خبر جای خودش را به پختگی می‌دهد. هیچ‌کدام دوباره به همان شکل برنمی‌گردند.

زندگی هم هیچ‌وقت روی لحظه‌ها علامت نمی‌زند که بفهمیم کدامشان آخرین بار است؛ آخرین باری که کودکت را این‌قدر کوچک می‌بینی، آخرین باری که کنار پدر و مادرت دور یک سفره می‌نشینی، یا آخرین گفت‌وگویی که با عزیزی داری.

شاید به همین دلیل خداوند در سوره‌ی عصر می‌فرماید:
«وَالعَصرِ ۝ إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسرٍ»

انگار این آیه آرام در گوشمان می‌گوید: حواست به چیزی که در اختیار داری باشد؛ چون سرمایه‌ی عمر، چیزی نیست که بتوانی کنار بگذاری و بعداً دوباره به سراغش بیایی. ارزش لحظه، فقط در گذشتنش نیست؛ در این است که ما با آن چه می‌کنیم.

پس شاید لازم نباشد برای خوشبختی، اتفاق بزرگی از راه برسد. گاهی خوشبختی همین است که صدای خنده‌ی فرزندت را بشنوی، دست مادرت را بفشاری، کنار کسی که دوستش داری چند دقیقه بیشتر بنشینی و حرفی را که مدت‌ها در دلت مانده، بالاخره بگویی.

زندگی را برای «بعداً» نگه ندار؛ بعضی «بعداً»ها هرگز نمی‌رسند. امروز را ببین، دوست بدار و زندگی کن؛ پیش از آن‌که تبدیل به خاطره شود.

#به_قلم_خودم
#پل_کلمات

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

سمیرااسماعیلی

اینجا رد پای من است میان واژه‌ها؛ جایی برای روایت خاطره‌ها، ثبت لحظه‌ها و نوشتن از چیزهایی که شاید ساده بگذرند، اما در دل ریشه می‌دوانند. می‌نویسم تا آنچه در من می‌گذرد، میان سطرها جان بگیرد و تکه‌ای از دنیایم برای همیشه بماند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • آرزوی من
  • بدون موضوع
  • خواستگاری اشتباهی
  • دعای ندبه
  • زندگی
  • گذشته گذشت

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس