خواستگار اشتباهی
اگر کسی آن روز به من میگفت قرار است اولین خواستگار زندگیام را با یک فنجان چای بدرقه کنم و بعد با خواستگار واقعیام آشنا شوم، احتمالاً میخندیدم و میگفتم: «مگر خواستگاری هم نشانی اشتباهی دارد؟» اما حالا که فکرش را میکنم، میبینم بعضی از خاطرههای خندهدار زندگی درست از همان جاهایی شروع میشوند که آدم انتظارش را ندارد.
آن روز از صبح خانهمان حالوهوای دیگری داشت. مامان چند بار میز پذیرایی را مرتب کرده بود، شیرینیها را در ظرف چیده بود و هر چند دقیقه یکبار نگاهی به ساعت میانداخت. من هم بین اتاق و پذیرایی رفتوآمد میکردم و سعی داشتم عادی رفتار کنم؛ اما مگر میشد؟ قرار بود خانوادهی پسری برای خواستگاری بیایند و من، با همهی ادعاهایم دربارهی آرامش، از شنیدن صدای زنگ در هم دستپاچه میشدم!
مامان آخرین نگاه را به پذیرایی انداخت و گفت: «فقط خواهش میکنم وقتی آمدند، آنقدر خجالت نکشی که مجبور شوم به جای تو جواب سؤالها را بدهم!»
گفتم: «مامان، هنوز نیامدهاند، شما من را رد کردی رفت!
خندید و مشغول آمادهکردن چای شد.
عصر، درست وقتی که منتظر تماس خانوادهی خواستگار بودیم، باران شروع شد. قطرهها روی شیشهی پنجره میلغزیدند و کوچه کمکم خلوت میشد. مامان پرده را کنار زد و گفت: «الهی خیر باشد! نکند توی این باران به مشکل خورده باشند.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که زنگ در به صدا درآمد.
قلبم تندتر زد. مامان با عجله روسریاش را مرتب کرد و زیر لب گفت: «خودشان هستند!»
من در را باز کردم و با پسر جوانی روبهرو شدم که موهایش از باران خیس شده بود، نفسنفس میزد و جعبهای شیرینی را محکم در دست گرفته بود. نگاهی به من انداخت و پرسید: «ببخشید، منزل آقای رضایی همینجاست؟»
از آنجا که نام خانوادگی پدرم رضایی بود، بیآنکه بیشتر سؤال کنم، لبخند زدم و گفتم: «بله، بفرمایید.»
جوان انگار از پیدا کردن مقصدش خوشحال شده باشد، نفس راحتی کشید و وارد شد. کفشهایش را کنار در گذاشت و با احتیاط قدم برداشت تا کف خانه را خیس نکند.مامان با خوشرویی به استقبالش آمد و او را به پذیرایی راهنمایی کرد. پسر جوان که ظاهراً خودش هم از این همه استقبال غافلگیر شده بود، تشکر کرد و روی مبل نشست.
مامان برایش چای آورد. من هم گوشهای نشسته بودم و سعی میکردم از روی رفتار و حرفهایش چیزی دستگیرم شود. با خودم فکر میکردم چقدر زود احساس راحتی کرده است؛ نه از آن دستپاچگیهای معمول خبری بود و نه از تعارفهای طولانی!
مامان پرسید: «راه رو راحت پیدا کردید؟ توی این بارون رانندگی سخت نیست؟»
جوان گفت: «راستش کمی طول کشید. چند بار مجبور شدم مسیر رو بررسی کنم، ولی بالاخره رسیدم.»
من و مامان با رضایت به هم نگاه کردیم؛ غافل از اینکه این «بالاخره رسیدم» قرار است چند دقیقهی دیگر معنای دیگری پیدا کند!
صحبتها ادامه داشت تا اینکه مامان پرسید: «خب پسرم، پدر و مادرتون تشریف نیاوردن؟»
جوان فنجان را نیمهراه به سمت دهانش نگه داشت.
«پدر و مادرم؟!»
مامان لبخند زد و گفت: «بله عزیزم، قرار بود همراهت بیان دیگه!»
جوان چند لحظه ساکت ماند. بعد گوشیاش را از جیب بیرون آورد، پیامها را بالا و پایین کرد و نشانی را دوباره خواند. رنگ صورتش تغییر کرد.
با صدایی آرام گفت: «ببخشید… شما گفتید آقای رضایی؟»
مامان جواب داد: «بله، همسر من هستند.»
جوان گوشی را جلوی خودش گرفت و گفت: «وای، فکر کنم اشتباه اومدم! من برای خواستگاری منزل آقای رضایی قرار داشتم، اما نشانیای که برام فرستاده بودند مربوط به کوچهی رضوان بود. اینجا کوچهی رضاییانه؟»
مامان با تعجب گفت: «بله!»
جوان دستش را روی پیشانیاش گذاشت و خندید: «پس من اسم صاحبخونه رو درست فهمیدم، ولی آدرس رو نه! توی بارون هم تابلو رو درست ندیدم. فکر کردم همین کوچهست. ببخشید، واقعاً نمیدونم چطور این اشتباه رو کردم.»
من دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم و زدم زیر خنده. مامان هم لبخندش را پنهان کرد و گفت: «پسرم، ما فکر کردیم شما همون خواستگاری هستید که منتظرش بودیم!»
جوان که حالا خودش هم به ماجرا میخندید، از جایش بلند شد و گفت: «پس معلومه امروز قسمت نبود داماد بشم!» مامان با مهربانی جواب داد: «حالا خدا رو چه دیدی؟ شاید اون خانواده هم منتظر شما باشن. فقط دفعهی بعد قبل از اینکه چای بخورید، از اسم کوچه مطمئن بشید!»
جوان با عذرخواهی و خنده خداحافظی کرد. جعبهی شیرینی را هم با خودش برد و زیر باران راه افتاد؛ این بار با گوشی در دست و نشانیای که چند بار با دقت بررسی کرده بود.
هنوز داشتیم دربارهی اتفاق عجیبی که افتاده بود حرف میزدیم که تلفن مامان زنگ خورد. خانوادهی خواستگار واقعی پشت خط بودند و گفتند به دلیل باران کمی دیرتر میرسند.
نیم ساعت بعد، زنگ در دوباره به صدا درآمد. این بار مامان پیش از آنکه در را باز کند، از آیفون پرسید: «ببخشید، شما منزل آقای رضایی رو پیدا کردید یا هنوز دنبال کوچهی بغلی میگردید؟»صدای خندهی مرد جوانی از پشت آیفون بلند شد: «فکر کنم درست اومدیم، خانم! ولی اگه اجازه بدید، قبل از ورود اسم کوچه رو هم اعلام میکنم!»
این بار همه خندیدیم. خواستگار واقعی همراه پدر و مادرش وارد شد و بعد از احوالپرسی و پذیرایی، گفتوگوها طبق معمول آغاز شد. اما فضای خانه دیگر آن اضطراب اول را نداشت؛ ماجرای خواستگار اشتباهی، یخ مجلس را شکسته بود و حتی وقتی صحبتها جدی میشد، لبخندی گوشهی لب همه مینشست.
آن شب، خانوادهها با هم آشنا شدند و قرار شد اگر نظر هر دو طرف مثبت بود، دیدار دیگری برای شناخت بیشتر داشته باشیم. در هفتههای بعد، چند بار با اطلاع خانوادهها دیدار کردیم و دربارهی اخلاق، علایق، باورها و برنامههای آیندهمان حرف زدیم. کمکم شناخت و علاقه شکل گرفت و وقتی هر دو مطمئن شدیم که میخواهیم این مسیر را ادامه بدهیم، خانوادهها برای خواستگاری رسمی و بعد هم نامزدی و ازدواج به توافق رسیدند. چند ماه بعد، در یکی از دیدارها، نامزدم دوباره ماجرای آن عصر بارانی را پیش کشید و گفت: «هنوز نمیفهمم اون آقا چطور تونست بیاد خواستگاری و قبل از اینکه بفهمه خونه رو اشتباه اومده، چای هم بخوره!»
گفتم: «شاید از خجالتش بوده!»
خندید و گفت: «خدا رو شکر من آدرس رو درست پیدا کردم؛ وگرنه ممکن بود یکی دیگه جای من داماد بشه!»
گفتم: «نگران نباش، تو فقط آدرس رو درست اومدی؛ بقیهاش رو باید با خودم هماهنگ میکردی!»
این شد خاطرهای که بعدها هر بار تعریفش کردیم، همه خندیدند؛ مخصوصاً مامان که هنوز هم وقتی مهمانی زنگ خانه را میزند، گاهی میپرسد: «ببخشید، شما برای خواستگاری تشریف آوردید یا فقط آدرس رو اشتباه اومدید؟»
خلاصه اینکه آن روز یک نفر آدرس را اشتباه آمد، اما خوشبختانه داماد ما راهش را گم نکرد! آن شب، باران بند آمد؛ اما خندههای آن عصر تا مدتها در خانهمان ماند. گاهی یک آدرس اشتباهی، درستترین خاطره را میسازد.