جای خالی تو
جای خالی تو
آن روز، پیش از آنکه دعای ندبه شروع شود، من حرفهای زیادی برای گفتن داشتم؛ حرفهایی که در شلوغی روزهای گذشته، فرصت نکرده بودم حتی با خودم مرورشان کنم. آمده بودم تا میان واژههای دعا، کمی آرامتر شوم؛ اما نمیدانستم قرار است کدام جمله، دست روی پنهانترین گوشهی دلم بگذارد.
در گوشهای نشسته بودم و به آدمهایی نگاه میکردم که هرکدام با دنیایی از ناگفتهها آمده بودند. یکی آرام زیر لب دعا میخواند، دیگری سرش را پایین انداخته بود و کسی بیصدا اشکهایش را پاک میکرد. با خودم فکر کردم چه کسی میداند پشت این چهرههای آرام، چه آرزوهایی پنهان شده است؟ شاید هرکداممان آمده بودیم تا چیزی را به یاد بیاوریم که زندگی روزمره، فرصت فکر کردن به آن را از ما گرفته بود.
دعای ندبه که آغاز شد، من هم همراه جمع، کلمات آشنا را زمزمه کردم. همیشه خیال میکردم بعضی دعاها را از بس خواندهایم، دیگر چیزی برای کشف کردن در آنها باقی نمانده است؛ اما آن روز، میان همان واژههای آشنا، ناگهان با دلتنگی خودم روبهرو شدم؛ دلتنگی برای امامی که نامش را میدانم، از آمدنش شنیدهام و برای فرجش دعا میکنم، اما گاهی در شتاب زندگی، از یاد میبرم که انتظار، فقط چشم دوختن به آینده نیست.
همانجا خاطرهای شیرین در ذهنم جان گرفت. یاد روزی افتادم که برای رسیدن به مراسم دعای ندبه عجله داشتم. از شب قبل، وسایلم را آماده کرده بودم تا صبح چیزی از قلم نیفتد. وقتی به محل برگزاری رسیدم، هنوز دعا شروع نشده بود. خانمی که کنارم نشسته بود، لبخند زد و با مهربانی جایش را کمی باز کرد تا راحتتر بنشینم. بعد، بیآنکه مرا بشناسد، جزوهی دعایش را به سمتم گرفت تا بتوانم همراه جمع بخوانم.
شاید برای دیگران، آن اتفاق چیزی جز یک تعارف ساده نبود؛ اما برای من، همان مهربانی کوچک، خاطرهای ماندگار شد. آن روز فهمیدم گاهی محبت، بیآنکه نامی از خودش بهجا بگذارد، در دل آدم خانه میکند. هنوز هم وقتی آن لحظه را به یاد میآورم، با خودم فکر میکنم اگر قرار است در روزگار غیبت، سهمی در ساختن دنیایی شایستهی حضور اماممان داشته باشیم، شاید یکی از راههایش همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه از آمدن منجی بگوییم، کمی از مهربانیای را زندگی کنیم که از او انتظار داریم.
آن روز، دعای ندبه برایم فقط زمزمهی دلتنگی نبود؛ تلنگری بود برای برگشتن به خودم. از خودم پرسیدم اگر واقعاً منتظر هستم، در رفتارم چقدر نشانی از این انتظار دیده میشود؟ آیا در برخورد با آدمها، در مسئولیتهایی که بر عهده دارم و در انتخابهای کوچک روزانهام، جایی برای رضایت امامم باز کردهام؟
پاسخ دادن به این پرسشها آسان نبود. من هم مثل خیلیها میان آرزوها و کوتاهیهایم فاصلههایی دارم؛ روزهایی که خوب پیش میروم و روزهایی که از آنچه میخواهم باشم، دور میمانم. اما شاید ارزش انتظار به همین بازگشتنها باشد؛ به اینکه آدم با وجود تمام لغزشهایش، راه را فراموش نکند و هر بار، صادقانهتر قدم بردارد.
وقتی دعا به پایان رسید، دلم نمیخواست از آن حالوهوا جدا شوم. نه اینکه همهی نگرانیهایم برطرف شده باشد یا برای تمام پرسشهایم پاسخی پیدا کرده باشم؛ فقط احساس میکردم چیزی در نگاهم تغییر کرده است. انگار دوباره به یاد آورده بودم که میتوان در همین زندگی معمولی، میان کارهای ناتمام و دغدغههای هرروزه، برای آمدن کسی آماده شد که آمدنش، آرزوی دیرینهی دلهای منتظر است.
از آن روز، هر وقت نام دعای ندبه را میشنوم، علاوه بر دلتنگی برای امام زمانم، آن لبخند ساده و آن جزوهی کوچک را هم به یاد میآورم؛ خاطرهای که به من آموخت انتظار، گاهی از همان لحظهای آغاز میشود که تصمیم میگیریم برای دیگری، اندکی مهربانتر باشیم.
و من هنوز در آغاز همین راه ایستادهام؛ با دلی که گاهی خسته میشود، با امیدی که میخواهم حفظش کنم و با دعایی که هر جمعه، معنای تازهای برایم پیدا میکند: خدایا، روزی برسد که وقتی چشمهایمان به جمال مولایمان روشن میشود، شرمندهی روزهایی نباشیم که میتوانستیم برای آمدنش قدمی برداریم و برنداشتیم.
اللهم عجل لولیک الفرج.
#به قلم خودم
