زندگی
پیش از دیر شدن
گاهی به پسرم نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم: چطور ممکن است همین کودکِ کوچکی که امروز دستش را در دستم میگذارم، روزی آنقدر بزرگ شود که دیگر برای بستن بند کفشش به من احتیاج نداشته باشد؟
شاید عجیبترین بخش زندگی همین باشد؛ آدم وسط یک روز کاملاً معمولی ایستاده، چای مینوشد، به خندهی فرزندش گوش میدهد، کنار مادرش مینشیند و اصلاً نمیداند بعدها، دلش برای همین لحظههای ساده تنگ خواهد شد.
کودکی با همان دستهای کوچک، با لباسهایی که زود برایش کوتاه میشوند و با خندههایی که خانه را پر میکنند، فقط یکبار مهمان زندگی ماست. جوانی هم روزی آرام و بیخبر جای خودش را به پختگی میدهد. هیچکدام دوباره به همان شکل برنمیگردند.
زندگی هم هیچوقت روی لحظهها علامت نمیزند که بفهمیم کدامشان آخرین بار است؛ آخرین باری که کودکت را اینقدر کوچک میبینی، آخرین باری که کنار پدر و مادرت دور یک سفره مینشینی، یا آخرین گفتوگویی که با عزیزی داری.
شاید به همین دلیل خداوند در سورهی عصر میفرماید:
«وَالعَصرِ إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسرٍ»
انگار این آیه آرام در گوشمان میگوید: حواست به چیزی که در اختیار داری باشد؛ چون سرمایهی عمر، چیزی نیست که بتوانی کنار بگذاری و بعداً دوباره به سراغش بیایی. ارزش لحظه، فقط در گذشتنش نیست؛ در این است که ما با آن چه میکنیم.
پس شاید لازم نباشد برای خوشبختی، اتفاق بزرگی از راه برسد. گاهی خوشبختی همین است که صدای خندهی فرزندت را بشنوی، دست مادرت را بفشاری، کنار کسی که دوستش داری چند دقیقه بیشتر بنشینی و حرفی را که مدتها در دلت مانده، بالاخره بگویی.
زندگی را برای «بعداً» نگه ندار؛ بعضی «بعداً»ها هرگز نمیرسند. امروز را ببین، دوست بدار و زندگی کن؛ پیش از آنکه تبدیل به خاطره شود.